تبليغاتX
خارخاسک هفت دنده

 
 

این عبارت های تهوع آور ِ حوصله ندارم و خسته هستم و نمیتوانم و دستم به کاری نمیرود را اگر از مکالمات نوشتاری و گفتاری من حذف کنند چیز چندان قابلی نمی ماند که بتوان به آن استناد کرد و نتیجه گرفت که من این روزها گرفتار هستم .

تا خرخره گرفتار هستم .

در همه جا و  همه وقت یک چیزهایی مانع زندگی آسوده ی من میشوند . این را میشود از نوشتن هایم و ننوشتن هایم دانست آنهایی که باهوش ترند میفهمند .

هیچ کمبود قابل توجهی در زندگیم ندارم همه چیز علی الظاهر بر وفق مراد است . خانه ای دارم و ماشینی و باغی و دوستانی و فامیلی و کاری و خلاصه آنچه دیدنی است دل میبرد اما امان از نادیدنی ها که  زهره میترکاند .

نه ؛؛؛؛  .. مشکل پایین تنه هم ندارم . من اصولا انسان مشکل پسندی نیستم . دنبال به قول شما پارتنرهای کلاس بالا یا سوژه های آلا گارسون نمیگردم . نه کیف و نه کفش و نه پیراهن چسبان و نه حتی دور ساق و بازو و قطر سفید ران ! و حجم سینه برایم مهم است ونه دامنه ی اطلاعات مورد نیاز در مسائل زیر پتویی  !! و دانسته ها و توانسته های طرف در موارد فوق سری  مرا افسون میکند .

     به خدا اگر زنی از ته دهات  "دارِِقوز آباد" (  که نمیدانم میتواند در کدام  برهوتی باشد! ) با سیمای  آفتاب سوخته و آبله رو و رگهای مثل کابل از زیر پوست چرمی بیرون زده و زبانی که به لکنت به تکلم میآید  اشارتی به من کند ( حتی فقط تا  این اندازه که بگوید " می می می می توتوتو تو نم به به به  شوشو ما ددددست ب ب ب ب ب بزنم؟  ) کافی است که من خودم را دربست در اختیارش بگذارم .............

نتیجه اینکه من سخت گیر نیستم و پایین تنه ام در حسرت و وا مصیبتا به سر نمیبرد . من میگویم " هر چه پیش آید خوش آید" و نمیگذارم  بد  بگذرانم .....

مشکل از جای دیگری است . بد جوری گیر سه پیچ افتاده است به کار و مشغله ام  . اداره و شرکت برایم کابوس شده است . بالا دستی ها از من بدشان میآید و من از بالا دستی ها . هر گفتگو و هر جلسه ای به بحث و درگیری ختم میشود . نه آنها میتوانند مرا از سر باز کنند و نه من میتوانم خودم را خلاص کنم . بدبختی اینست که مثل وصله ی ناجور چسبیده ام به ماتحت ! کثافت کاری هایشان .  هزار جور دروغ و دونگ و خایه مالی و پشت هم اندازی کردم که بتوانم خلاص شوم ؛؛  نشد .

هزار بار با خودم گفتم که اینجا را به ویروس زندگی حقیقی ام مبتلا نکنم اما این هم  نمیشود . حساب ناز و اطوار و کلاس آمدنهای نچسب نیست . حساب زندگی است که مرا با همه ی صبوری ام کلافه کرده است .

یک مشکل دیگر هم دارم و آن این است که همه مرا مشکل گشای خودشان میدانند و من گاهی ناتوان تر از یک برگ ِ خشکِ  خزان زده ی در معرض بادم .

و یکی دیگر هم همین گم شدن این دخترک است که برایم غوز بالای غوز شده است  . یک لحظه از یادم نمیرود که یکبار سر پله ها وقتی داشت با خواهرش خاله بازی میکرد در را باز کردم و برایش ابرو در هم کشیدم ............... حتی صدای ترانه خواندنش که آن روزها برایم عذاب آور بود و  بعد از ظهرهای کسالت بارم را میخراشید !  این روزها گاهی  در گوشم میپیچد . هیجان زده میدوم در را باز میکنم میبینم خیال کرده ام ! .

خیال کرده ام  که ترانه ی کودکانه ای شنیده ام .

 افسوس .

بگذریم .

زندگی است دیگر میگذرانیمش  ........................

 

 

+ نوشته شده  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387   توسط  ماشال   | 

 

 

چیزی که برای من تا این سن و سال واضح  و مبرهن شده این است که ایرانی بودنم لااقل برای خودم بی  هیچ شک و شبهه ای به اثبات رسیده .

از طرف خانواده ی پدری و مادری هر کدام  را که بگیریم از مشرق و مغرب همه جا رفته اند و دامنه ی تولید مثلشان  به رگ و ریشه ی همه اقوام از  ترکی و کردی و لری و بلوچی و  حتی پارتی و مادی و پارسی و کاسی رسیده است ِ اما هیچ کدام از اجداد ِ تا به حال من ِ  که به من ختم میشوند! خارج از مرزهای جغرافیایی ایران به دنیا نیامده اند و به ایل و عشیره ی دیگری  غیر از ایرانی ها ! مربوط نمی شوند.

من نه (Patriotism )هستم و نه (Nationalism ) نه از (Racism ) سر در می آورم و  نه میفهمم که اینها (Religious)  چه میخواهند بگویند. من فقط  یک آدم یه لا قبای ایرانی هستم تمام شد و رفت !!.

همینقدر میفهمم  که چون پدرم ایرانی بوده است و مادرم ایرانی است و پدرم را در گوشه ای از همین خاک دفن کرده اند و پدرش را هم همینطور و پدر ِپدرش را هم . و زبانم لال روزی مادرم را و لابد  خودم  نیز  ؛ روزی در جایی از همین خاک  تجزیه می شوم بنابر این  ناچار هستم که تمامیتش را به رسمیت بشناسم و صد البته وامدارش باشم .  

دوست روزنامه نگاری  برایم ای میلی زده است با چنین متنی ..............

یک جوان 24ساله‏ی ایرانی به‏نامِ حمید نظری در اقدامی ابتکاری و افتخارآفرین، ترتیبی داده است که در سایت گوگل سه لینکِ نخست در پاسخ به جست‏وجوی عبارتِ

Arabian Gulf

مخاطب را به جست‏وجوی عبارتِ

Persian Gulf

راهنمایی می‏کند و سوق می‏دهد. برای مشاهده‏ی شاهکار این نابغه‏ی ایرانی، و همچنین برای کمک به تداوم و تحققِ هدفی که او و همه‏ی ایرانیان دنبال می‏کنند، عبارت مجعولِ

Arabian Gulf

را در گوگل جست‏وجو کنید و سه لینکِ اولِ پیداشده را باز کنید. انجام این کار از سوی شما، این سه لینک را در صدرِ لینک‏های جست‏وجو و مشاهده‏شده قرار می‏دهد.

این پیام را برای همه‏ی دوستان و آشنایانِ خود که از این آب‏وخاک هستند، بفرستید.

و این نکته‏ی مهم را هم به یاد داشته باشید که تا ثبتِ یک‏میلیون امضا برای بازگرداندنِ نام «خلیج‏فارس» به نقشه‏ی ماهواره‏ای و آنلاینِ گوگل‏ارت، هنوز به تعداد قابل‏توجهی امضا نیاز داریم : تا صبح روز شنبه، چهاردهم اردیبهشت‏ماه، تعداد اعتراض‏های ثبت‏شده فقط 636000 امضا بود. پس هنوز هم باید این نشانی را برای هر ایرانی که می‏شناسیم، بفرستیم :

http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.htm

به نظر می‏رسد به نتیجه رساندنِ این اقدام نیازمند کوششی جدی‏تر است. بنابراین لطفاً این پیام را به هر   طریقی که می‏توانید (ایمیل، پیام کوتاه ، وبلاگ، دورنگار، پرینت، و...) برای همه‏ی ایرانیانی که با آنها مراوده دارید، بفرستید.

ارسالِ این پیام برای بستگان، دوستان و آشنایانی که مقیم خارج از کشور هستند، به دلیل دسترسیِ گسترده‏ترِ آنها به اینترنت احتمالاً در سرعت بخشیدن به روند افزایشِ امضاها مؤثرتر  خواهد بود.

 

من از این چیزها خوشم میآید از بچه گی این کارها را دوست داشته ام !  بازی جالبی است مثل سرکار گذاشتنهای دوران کودکی امان میماند وقتی که  مجبور بودیم به تاوان امامزاده رفتن و مفاتیح در دست گرفتن !!! متنی را سی چهل بار بنویسیم و به سی چهل نفر بدهیم تا نکند که خدای نکرده درویشی از راه برسد و با نفرینش به تیر غیب گرفتار شویم .

بنا براین با میل و رغبت این لینک را میگذارم که شما هم بازی کنید ........ از جنگیدن و تو سرو کول هم زدن که بهتر است مینشینیم هی مینویسیم خلیج فارس - خلیج فارس - خلیج فارس تا بعدش ببینیم میشود به امید خدا  بقیه ی خلیج ها را هم بدون بکش بکش و بزن بزن اضافی ایرانی اش کنیم . 

 

 

 

+ نوشته شده  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387   توسط  ماشال   | 

 

 

دیروز ناچار شدم دوباره برای پیدا کردن رد و نشانی از دخترک به "آبیک" بروم .

به پدرش گفتم برای گرفتن خبری و نشانی میروم گفتم نیاید . تا بتوانم بهتر و بی دغدغه پرس و جوهایم را بکنم .

    شک کردم ؛؛ چیزی در صحبتهای بچه گانه ی خواهر کوچکتر شنیدم که مرا به شک انداخت .

گویا دختر ها با هم بازی میکرده اند . خواهر کوچکتر به طرف کانال میرود . دختر گمشده او را کنار میکشد و خطر نزدیک شدن به کانال  را برای او میگوید !! بعد هم خواهر کوچک  را به پدر میرساند و از پدرشان میخواهد که برای خرید بستنی به او پول بدهد .

در همان حوالی چند مغازه و خانه بوده است .

 پدر به دختر میگوید که از مادر پول بگیرد . دختر میدود تا پشت دیوار  "پادگان آبیک" (جایی که برای خانواده ی سربازهایی که به دیدارشان آمده اند سرویس بهداشتی ساخته اند) .

می رود ...............و دیگر باز نمیگردد..........!!!!!!

هنوز بعد از یک هفته از دخترک بجز همان یک لنگه دمپایی و روسری که در کانال اصلی  پیدا کرده اند چیز دیگری  نیافته اند.

سال گذشته دو دختر جوان دانشجو در کانال می افتند و پنج روز بعد هر دو جنازه را پیدا میکنند .

دو سال پیش هم یک پسر بیست و یکی دو ساله را بعد از سه روز از کانال میگیرند.

آنچه مسلم است این کانالها به ناکجا آباد نمیروند . کانال مادر به سیزده کانال کوچک دیگر منشعب میشود و این سیزده کانال در نهایت زمینهای کشاورزی دشت قزوین را آبیاری میکنند . یک دختر بچه ی دوازده سیزده ساله چقدر ممکن است با جریان آب جلو رفته باشد؟ کدامیک از این کانالهای سیزده گانه جسم او را به مقصد میرسانند ؟

نمیدانم چرا دوست دارم بدانم ! حالا دیگر مرده بودن یا زنده بودن بچه برایم فرقی نمیکند میخواهم بدانم  این جسم کوچک جاندار یا بدون جان چه مسیری را رفته است ! آیا حقیقتا در کانال افتاده ؟ اگر افتاده در کدام سرزمین ماوا گرفته . خاک کدام دشت را تقدس داده است  .

 پیدا کردن او مثل یافتن پاسخ این سوال جاودانه بشری یعنی  از کجا آمدن و به کجا رفتن  برایم حیاتی است . وقتی به "آبیک"  رسیدم چیزی که بیش از همه مرا تحت تاثیر قرار داد همکاری و مشارکت مردم در پیدا کردن دختر بود . هر کس که میتوانست با هر وسیله ای که در دسترس داشت به جستجو بود .

من نیز به کنار کانال رفتم حجم آب و شدت جریان مرا وحشت زده کرده بود پیرمردی چوب بلند و محکمی را در آب کرده بود و خلاف جهت آب به سمت من می آمد وقتی مرا دید که جستجو گرانه داخل کانال را می نگرم دیوجانس وار خنده ی تلخی زد  و گفت  : دنبال ِ دختره میگردی  بَبَم  ..... یافت می نشود جسته ایم ما .

گفتم : آنکه یافت می نشود آنم آرزوست !

گفت: آنکه یافت می نشود اینجا نیست باید در قلبت  دنبالش بگردی بالام جان .

گفتم : قلب ما که پدر جان ظلمات ِ  بی انتهاست  شتر با بارش اینجا گم میشه .

گفت : پس بگو قلبم مردَ است و خلاص !!  قلبی که توش چیزی پیدا نشد به درد لای جرزهم  نمَخورد ببم  ! برو بگرد شاید گم شده ات  را تو آسمان پیدا کنی ؟

 گفتم :  همین جا میشینیم تا بارون بباره شاید قطره قطره از آسمون  بباره تو همین کانال آب و پیداش کردم .

خندید و گفت : هوا کم  خوب نیست بَبَم  ! چرا که نبارد بعد از زمستان به آن سردی؛  بهار به این قشنگی بدون باران لطفی ندارد . آقا باران که مِبارد انگار قلب آدم دوباره جوان مِشد . روح آدم زنده مِشد . انگاری باران روح القدس است اصلن مِبارَد که زنده کند . شما هم نگران نباش شاید باران ببارد هم گم شده  را پیدا کردی هم خودت را !

و رفت و من نگاهش کردم  تا آنجا که دیگر دیده نمیشد .

 

"حاشیه "

اگر در بین دوستان خواننده کسی هست که در "آبیک" زندگی میکند و یا دوست و آشنایی در آن حوالی می شناسد بی معطلی یک آشنایی بدهد ! ای میل من همین است که در بالا ی صفحه نوشته شده .  شاید حتی  در حد یک پرس و جو بتواند در یافتن این بچه کمکی باشد.  

 

+ نوشته شده  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387   توسط  ماشال   | 

ليست وبلاگهای به روز شده