
من اما خیلی خونسرد هستم . چون علی الحساب می دانم چه می شود .
دقیقا همانی میشود که من خلافش را انتظار دارم .
راستش من دقیقا همیشه بر آوردهایم مثل برادران بوده است وهر وقت که با هیجان و اطمینان روی چیزی پافشاری کرده ام خلافش اتفاق افتاده است .
مثلا من مطمئن بودم که فردای روز انتخابات همه چیز تمام می شود و همه به خوبی و خوشی می روند سر کارشان و رئیس جمهور مخبوب هم با خیال راحت کارش را می زند !
اما نه تنها فردایش که پس فردایش . فردای نماز جمعه معروف و فرداهای دیگر همیشه حساب کتابم غلط از آب در می آمد و مردم کاری می کردند متفاوت و در تضاد با تهدیدها و بگیرو ببندها و بزن و درروها .
این است که به برادران ارزشی محترم که این روزها گرفته اند و زده اند و برده اند و بلکه هم خورده اند میگویم . متاسفانه همه چیز بیهوده است .شما که ایرانی هستید چرا ایرانی ها را هنوز نشناخته اید . آنها حالا فکر میکنند شما همه این کارها را برای تهدید و ارعابشان انجام داده اید . بنا براین برای اینکه این کارها برای شما نهادینه نشود و نشود که روزی فکر کنید با این شیوه می شود خفه کرد و ترساند . دقیقا همان کاری را می کنند که شما می خواسته اید انجام ندهند . بنابراین در روز موعود بلند گوهایتان به کارتان نمی آید . نیروهایتان به کارتان نمیآیند . پرچم هایتان به کارتان نمی آیند .
و
نتیجه اینکه مردم کار خودشان را میکنند . و باز هم رهبرانشان را دنبال خودشان کشاندند .
اینها را مینویسم تا از حالت سردرگمی ام کم شود . آخر حسابی سردرگم هستم .
یکی از پسرهای فامیل عجیب به من ارادت پیدا کرده است . دیروز بعد از آن شلوغ بازی نذری آخر شب که خسته و کوفته به اتاقم آمدم یک شاخه گل تقریبا پلاسیده روی میز کامی بود معلوم بود همین الان از میدان سر خیابان کنده اندش و به سرعت برق آورده اندش و توی راه انگار به یکی دو جا هم زده بودندش .
و زیرش هم یک یادداشت با خودکار در پیتی که در دو خط نوشته صد بار کم رنگ و پر رنگ شده بود که در آن تقاضا شده بود من خودم را قاطی جریانات نکنم و سعی کنم دور از این بلواها باشم . تظاهرات نروم و دختر خوبی باشم و از این حرفها .
شاید هم این را مامان نوشته است . و بس که من این سالها از او دور شده ام خط و ربطش را یادم رفته وبنابر این از عشق و عاشقی هم خبری نباشد .
اصل ماجرا این بود که کسی هم که به ما ارادت پیدا کرده بود این طور ناقص خودش را بر ما عیان کرد حالا مامان یا هر کس دیگری .
دارم انتخاب واحد میکنم و سعی کرده ام روزهای درس بیش از یکی دو روز نباشد . اما دانشگاه آزاد است دیگر به میل خودشان می دهند .به میل خودشان می گیردند . درست مثل همه چیز دیگرمان می ماند و معنای انتخاب به نحو مضحکی دچار دگردیسی شده است .
شیطنت امروزم این بود که به یکی از این امنتیتی های میدان هفت تیر چشمک زدم . از قیافه اش ترسیدم . با آن تفنگ پر شال و و آن بیسیم وحشتناک بود چشمهایم که وحشت زده بود خیلی خوشحالش کرد نیشش که باز شد پیش خودم چنان احساس زجر آوری داشتم که در یکی دو دقیقه تصمیم گرفتم که لااقل به خودم بفهمانم که نترسیده ام و این کار احمقانه را کردم . ناگهان قیافه اش مثل برزخ شد . سی و دو سه ساله بود و شاید اگر در موقعیت بهتری بود خوشگل هم به نظر می آمد اما آن طور نمایش قدرت مهیبش کرده بود.
بلافاصله پیش خودم به غلط کردن افتادم و تند کردم . به خیال اینکه او مرا میان جمعیت گم میکند . اما یارو دنبالم آمد . خیلی خنده دار بود که مرا به جرم چشمک زدن به مامور امنیتی بگیرند . پا گذاشتم به دو از کوچه ای به سمت قائم مقام و جالب بود که یارو هم مثل من تند کرده بود و تقریبا میدوید . . اخرش در یک موقعیت خلوت داد زد واسا کاریت ندارم . اما من همانطور که میدویم جیغ کشیدم ُ آره جون عمه ات . و به فرار ادامه دادم. و بالاخره اینطوری شد که من یک کار انقلابی از خودم نشان دادم .
خلاصه که الان مامان اینا و خانومهای میانسال فامیل که سر جمع یه بیست سی تایی می شن و یا تازه بازنشسته شدن یا خونه دارن و تقریبا دست و بالشون بند نیست هر شب راه می افتن میرن جلوی یکی از این زننندانننهایی که فکر میکنن ممکنه دخترها رو برده باشن اونجا و تا صبح با شمع خودشون رو گرم می کنن و با همدیگه غصه می خورن و اصلن هم بدشون نمی آد که اونها رو هم بگیرن و ببرن اون تو تا ببینن اونجا چه خبره و یه جورهایی از دست این روزمرگی های کسالت بار و خفقان آور نجات پیدا کنن .
مردهای فامیل یعنی در واقع بابا ها درست و حسابی نفرت زدن یه طورهایی فکر میکنن در حقشون داره ظلم می شه میزنننشون و جوونهاشون رو می برن و راه دفاع کردن رو هم ازشون گرفتن . مدام آنتن می چرخونن و دنبال کانال میگردن که بشینن ببینن چی شده و خبر این گرفتن گرفتن ها و افتادن افتادن ها و کشتن کشتن ها رو از کجا باید بگیرن .
جوانترها همه به صرافت افتادن یه طوری یه مدلی که خیلی ضایع نباشه . یه کاری کنن که اون ها رو هم بگیرن و بندازن گوشه زندون . یعنی در واقع شور حسینی افتاده تو جونشون بد فرم .
تازه به همین مناسبت قراره کلی مهمون برامون بیاد . چون مامان بزرگهای فامیل برنامه نذر و نیاز و اینا چیندن و می خوان تو حیاط خونه ما سمنو پزون راه بیاندازن به نیت آزادی فائزه . همسایه ها هم دارن دیگ و دیگچه میارن تو حیاط و خلاصه محله شلوغ پلوغ شده .
حالا حسابش رو بکنین اگه این دختره رو نمی گرفتن . نه زنا جمع می شدن برن دم زندانها . نه مردها دنبال خبرهای راست و دروغ اون ور آب بودن و نه جوونها برنامه می چیدن که انقلابیت خودشون رو به اثبات برسونن .نه مادر بزرگها این همه شلوغ کاری میکردن و مزاحم خواب راحت ائمه میشدن تا دست به دامنشون بشن برای رهایی ززززننننندانننننیا .
تو این هاگیر واگیر بی مناسبت نیست که یادی هم از نمره امتحان وصایای امام خودم کنم که شدمش ۱۴ یعنی با اون همه وصیت خونی من که از خود احمد آقا هم بیشتر وصیت پدرش رو خونده بودم این ۱۴ شاهکار بوده . دلیلش هم اینه که یه جاهایی فکر می کردم این خدا بیامرز اگه الان بوده یه چیزهای دیگه ای هم وصیت میکرد و تخیل رو رها کردم که برای استاد از این چیزها هم پرده برداری کنه .