
این عبارت های تهوع آور ِ حوصله ندارم و خسته هستم و نمیتوانم و دستم به کاری نمیرود را اگر از مکالمات نوشتاری و گفتاری من حذف کنند چیز چندان قابلی نمی ماند که بتوان به آن استناد کرد و نتیجه گرفت که من این روزها گرفتار هستم .
تا خرخره گرفتار هستم .
در همه جا و همه وقت یک چیزهایی مانع زندگی آسوده ی من میشوند . این را میشود از نوشتن هایم و ننوشتن هایم دانست آنهایی که باهوش ترند میفهمند .
هیچ کمبود قابل توجهی در زندگیم ندارم همه چیز علی الظاهر بر وفق مراد است . خانه ای دارم و ماشینی و باغی و دوستانی و فامیلی و کاری و خلاصه آنچه دیدنی است دل میبرد اما امان از نادیدنی ها که زهره میترکاند .
نه ؛؛؛؛ .. مشکل پایین تنه هم ندارم . من اصولا انسان مشکل پسندی نیستم . دنبال به قول شما پارتنرهای کلاس بالا یا سوژه های آلا گارسون نمیگردم . نه کیف و نه کفش و نه پیراهن چسبان و نه حتی دور ساق و بازو و قطر سفید ران ! و حجم سینه برایم مهم است ونه دامنه ی اطلاعات مورد نیاز در مسائل زیر پتویی !! و دانسته ها و توانسته های طرف در موارد فوق سری مرا افسون میکند .
به خدا اگر زنی از ته دهات "دارِِقوز آباد" ( که نمیدانم میتواند در کدام برهوتی باشد! ) با سیمای آفتاب سوخته و آبله رو و رگهای مثل کابل از زیر پوست چرمی بیرون زده و زبانی که به لکنت به تکلم میآید اشارتی به من کند ( حتی فقط تا این اندازه که بگوید " می می می می توتوتو تو نم به به به شوشو ما ددددست ب ب ب ب ب بزنم؟ ) کافی است که من خودم را دربست در اختیارش بگذارم .............
نتیجه اینکه من سخت گیر نیستم و پایین تنه ام در حسرت و وا مصیبتا به سر نمیبرد . من میگویم " هر چه پیش آید خوش آید" و نمیگذارم بد بگذرانم .....
مشکل از جای دیگری است . بد جوری گیر سه پیچ افتاده است به کار و مشغله ام . اداره و شرکت برایم کابوس شده است . بالا دستی ها از من بدشان میآید و من از بالا دستی ها . هر گفتگو و هر جلسه ای به بحث و درگیری ختم میشود . نه آنها میتوانند مرا از سر باز کنند و نه من میتوانم خودم را خلاص کنم . بدبختی اینست که مثل وصله ی ناجور چسبیده ام به ماتحت ! کثافت کاری هایشان . هزار جور دروغ و دونگ و خایه مالی و پشت هم اندازی کردم که بتوانم خلاص شوم ؛؛ نشد .
هزار بار با خودم گفتم که اینجا را به ویروس زندگی حقیقی ام مبتلا نکنم اما این هم نمیشود . حساب ناز و اطوار و کلاس آمدنهای نچسب نیست . حساب زندگی است که مرا با همه ی صبوری ام کلافه کرده است .
یک مشکل دیگر هم دارم و آن این است که همه مرا مشکل گشای خودشان میدانند و من گاهی ناتوان تر از یک برگ ِ خشکِ خزان زده ی در معرض بادم .
و یکی دیگر هم همین گم شدن این دخترک است که برایم غوز بالای غوز شده است . یک لحظه از یادم نمیرود که یکبار سر پله ها وقتی داشت با خواهرش خاله بازی میکرد در را باز کردم و برایش ابرو در هم کشیدم ............... حتی صدای ترانه خواندنش که آن روزها برایم عذاب آور بود و بعد از ظهرهای کسالت بارم را میخراشید ! این روزها گاهی در گوشم میپیچد . هیجان زده میدوم در را باز میکنم میبینم خیال کرده ام ! .
خیال کرده ام که ترانه ی کودکانه ای شنیده ام .
افسوس .
بگذریم .
چیزی که برای من تا این سن و سال واضح و مبرهن شده این است که ایرانی بودنم لااقل برای خودم بی هیچ شک و شبهه ای به اثبات رسیده .
از طرف خانواده ی پدری و مادری هر کدام را که بگیریم از مشرق و مغرب همه جا رفته اند و دامنه ی تولید مثلشان به رگ و ریشه ی همه اقوام از ترکی و کردی و لری و بلوچی و حتی پارتی و مادی و پارسی و کاسی رسیده است ِ اما هیچ کدام از اجداد ِ تا به حال من ِ که به من ختم میشوند! خارج از مرزهای جغرافیایی ایران به دنیا نیامده اند و به ایل و عشیره ی دیگری غیر از ایرانی ها ! مربوط نمی شوند.
من نه (Patriotism )هستم و نه (Nationalism ) نه از (Racism ) سر در می آورم و نه میفهمم که اینها (Religious) چه میخواهند بگویند. من فقط یک آدم یه لا قبای ایرانی هستم تمام شد و رفت !!.
همینقدر میفهمم که چون پدرم ایرانی بوده است و مادرم ایرانی است و پدرم را در گوشه ای از همین خاک دفن کرده اند و پدرش را هم همینطور و پدر ِپدرش را هم . و زبانم لال روزی مادرم را و لابد خودم نیز ؛ روزی در جایی از همین خاک تجزیه می شوم بنابر این ناچار هستم که تمامیتش را به رسمیت بشناسم و صد البته وامدارش باشم .
دوست روزنامه نگاری برایم ای میلی زده است با چنین متنی ..............
یک جوان 24سالهی ایرانی بهنامِ حمید نظری در اقدامی ابتکاری و افتخارآفرین، ترتیبی داده است که در سایت گوگل سه لینکِ نخست در پاسخ به جستوجوی عبارتِ
مخاطب را به جستوجوی عبارتِ
راهنمایی میکند و سوق میدهد. برای مشاهدهی شاهکار این نابغهی ایرانی، و همچنین برای کمک به تداوم و تحققِ هدفی که او و همهی ایرانیان دنبال میکنند، عبارت مجعولِ
را در گوگل جستوجو کنید و سه لینکِ اولِ پیداشده را باز کنید. انجام این کار از سوی شما، این سه لینک را در صدرِ لینکهای جستوجو و مشاهدهشده قرار میدهد.
این پیام را برای همهی دوستان و آشنایانِ خود که از این آبوخاک هستند، بفرستید.
و این نکتهی مهم را هم به یاد داشته باشید که تا ثبتِ یکمیلیون امضا برای بازگرداندنِ نام «خلیجفارس» به نقشهی ماهوارهای و آنلاینِ گوگلارت، هنوز به تعداد قابلتوجهی امضا نیاز داریم : تا صبح روز شنبه، چهاردهم اردیبهشتماه، تعداد اعتراضهای ثبتشده فقط 636000 امضا بود. پس هنوز هم باید این نشانی را برای هر ایرانی که میشناسیم، بفرستیم :
http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.htm
به نظر میرسد به نتیجه رساندنِ این اقدام نیازمند کوششی جدیتر است. بنابراین لطفاً این پیام را به هر طریقی که میتوانید (ایمیل، پیام کوتاه ، وبلاگ، دورنگار، پرینت، و...) برای همهی ایرانیانی که با آنها مراوده دارید، بفرستید.
ارسالِ این پیام برای بستگان، دوستان و آشنایانی که مقیم خارج از کشور هستند، به دلیل دسترسیِ گستردهترِ آنها به اینترنت احتمالاً در سرعت بخشیدن به روند افزایشِ امضاها مؤثرتر خواهد بود.
من از این چیزها خوشم میآید از بچه گی این کارها را دوست داشته ام ! بازی جالبی است مثل سرکار گذاشتنهای دوران کودکی امان میماند وقتی که مجبور بودیم به تاوان امامزاده رفتن و مفاتیح در دست گرفتن !!! متنی را سی چهل بار بنویسیم و به سی چهل نفر بدهیم تا نکند که خدای نکرده درویشی از راه برسد و با نفرینش به تیر غیب گرفتار شویم .
بنا براین با میل و رغبت این لینک را میگذارم که شما هم بازی کنید ........ از جنگیدن و تو سرو کول هم زدن که بهتر است مینشینیم هی مینویسیم خلیج فارس - خلیج فارس - خلیج فارس تا بعدش ببینیم میشود به امید خدا بقیه ی خلیج ها را هم بدون بکش بکش و بزن بزن اضافی ایرانی اش کنیم .
دیروز ناچار شدم دوباره برای پیدا کردن رد و نشانی از دخترک به "آبیک" بروم .
به پدرش گفتم برای گرفتن خبری و نشانی میروم گفتم نیاید . تا بتوانم بهتر و بی دغدغه پرس و جوهایم را بکنم .
شک کردم ؛؛ چیزی در صحبتهای بچه گانه ی خواهر کوچکتر شنیدم که مرا به شک انداخت .
گویا دختر ها با هم بازی میکرده اند . خواهر کوچکتر به طرف کانال میرود . دختر گمشده او را کنار میکشد و خطر نزدیک شدن به کانال را برای او میگوید !! بعد هم خواهر کوچک را به پدر میرساند و از پدرشان میخواهد که برای خرید بستنی به او پول بدهد .
در همان حوالی چند مغازه و خانه بوده است .
پدر به دختر میگوید که از مادر پول بگیرد . دختر میدود تا پشت دیوار "پادگان آبیک" (جایی که برای خانواده ی سربازهایی که به دیدارشان آمده اند سرویس بهداشتی ساخته اند) .
می رود ...............و دیگر باز نمیگردد..........!!!!!!
هنوز بعد از یک هفته از دخترک بجز همان یک لنگه دمپایی و روسری که در کانال اصلی پیدا کرده اند چیز دیگری نیافته اند.
سال گذشته دو دختر جوان دانشجو در کانال می افتند و پنج روز بعد هر دو جنازه را پیدا میکنند .
دو سال پیش هم یک پسر بیست و یکی دو ساله را بعد از سه روز از کانال میگیرند.
آنچه مسلم است این کانالها به ناکجا آباد نمیروند . کانال مادر به سیزده کانال کوچک دیگر منشعب میشود و این سیزده کانال در نهایت زمینهای کشاورزی دشت قزوین را آبیاری میکنند . یک دختر بچه ی دوازده سیزده ساله چقدر ممکن است با جریان آب جلو رفته باشد؟ کدامیک از این کانالهای سیزده گانه جسم او را به مقصد میرسانند ؟
نمیدانم چرا دوست دارم بدانم ! حالا دیگر مرده بودن یا زنده بودن بچه برایم فرقی نمیکند میخواهم بدانم این جسم کوچک جاندار یا بدون جان چه مسیری را رفته است ! آیا حقیقتا در کانال افتاده ؟ اگر افتاده در کدام سرزمین ماوا گرفته . خاک کدام دشت را تقدس داده است .
پیدا کردن او مثل یافتن پاسخ این سوال جاودانه بشری یعنی از کجا آمدن و به کجا رفتن برایم حیاتی است . وقتی به "آبیک" رسیدم چیزی که بیش از همه مرا تحت تاثیر قرار داد همکاری و مشارکت مردم در پیدا کردن دختر بود . هر کس که میتوانست با هر وسیله ای که در دسترس داشت به جستجو بود .
من نیز به کنار کانال رفتم حجم آب و شدت جریان مرا وحشت زده کرده بود پیرمردی چوب بلند و محکمی را در آب کرده بود و خلاف جهت آب به سمت من می آمد وقتی مرا دید که جستجو گرانه داخل کانال را می نگرم دیوجانس وار خنده ی تلخی زد و گفت : دنبال ِ دختره میگردی بَبَم ..... یافت می نشود جسته ایم ما .
گفتم : آنکه یافت می نشود آنم آرزوست !
گفت: آنکه یافت می نشود اینجا نیست باید در قلبت دنبالش بگردی بالام جان .
گفتم : قلب ما که پدر جان ظلمات ِ بی انتهاست شتر با بارش اینجا گم میشه .
گفت : پس بگو قلبم مردَ است و خلاص !! قلبی که توش چیزی پیدا نشد به درد لای جرزهم نمَخورد ببم ! برو بگرد شاید گم شده ات را تو آسمان پیدا کنی ؟
گفتم : همین جا میشینیم تا بارون بباره شاید قطره قطره از آسمون بباره تو همین کانال آب و پیداش کردم .
خندید و گفت : هوا کم خوب نیست بَبَم ! چرا که نبارد بعد از زمستان به آن سردی؛ بهار به این قشنگی بدون باران لطفی ندارد . آقا باران که مِبارد انگار قلب آدم دوباره جوان مِشد . روح آدم زنده مِشد . انگاری باران روح القدس است اصلن مِبارَد که زنده کند . شما هم نگران نباش شاید باران ببارد هم گم شده را پیدا کردی هم خودت را !
و رفت و من نگاهش کردم تا آنجا که دیگر دیده نمیشد .
"حاشیه "
اگر در بین دوستان خواننده کسی هست که در "آبیک" زندگی میکند و یا دوست و آشنایی در آن حوالی می شناسد بی معطلی یک آشنایی بدهد ! ای میل من همین است که در بالا ی صفحه نوشته شده . شاید حتی در حد یک پرس و جو بتواند در یافتن این بچه کمکی باشد.
